X
پسته کوچولوی ما
دوران بارداری و کودکی پسته کوچولو
قالب وبلاگ

جمعه 21 نوامبر 2014. از خواب که بیدار شدم پر از استرس بودم. البته هیجان مخلوط با استرس. اون روز باید میرفتم برای آناتومی اسکن. روزی که همه ی قسمتهای پسته ی ما رو چک میکنن که میفهمیم که این گل ما چطوری داره بزرگ میشه و اوضاع چطوره. از طرفی هم قرار بود جفت رو چک کنن و ببینن مشکلش برطرف شده یا نه؟

وقت سونوگرافی ساعت 3:30 بود و من از صبح سرکار بودم ولی نمیتونستم کار کنم! بالاخره ساعت 2:45 رفتم دنبال مامان جان که دو هفته ای بود خونه ی ما  بودن تا باهم بریم سونو.

از اونجاییکه مشکل جفت کامل برطرف شده بود فکر کنم که ایشالا اگر مشکلی پیش نیاد آخرین باری بود که گل پسرمون رو دیدیم. دفعه ی بعدی دیگه احتمالا خودش رو خواهیم دید!

طبق این سونو همه چیز خوب بود. پسرمون یک هفته بزرگتر از سنش بود. همه ی قسمتهای بدنش رو نشونمون داد. انگشتهای دست و پاش رو یکی یکی شمرد برامون. چندتا عکس خوشگل هم گرفت که برامون بریزه روی یو اس بی. حتی دو تا عکس سه بعدی هم برامون گرفت که به بابای پسته نشون بدیم!

بعد از اینکه همه چیز خوب پیش رفت، خیالم خیلی راحت شد و یه نفس خیلی راحتی کشیدم. رفتیم دنبال آقای پدر و مامان رو رسوندیم که برگردن ونکوور و بعد سه نفری با جناب پسته رفتیم جشن گرفتیم! اول یه شام خوشمزه خوردیم و بعد هم رفتیم سینما! یه سر هم به یه فروشگاه لباس نوزاد زدیم و چند دست لباس خوشگل برای پسرمون خریدیم.

امیدوارم که بقیه ی این بارداری راحتتر پیش بره!

 



[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 آذر 1393 ] [ 19:52 ] [ شایسته ]

دو سه هفته ی گذشته به این نتیجه رسیدم که بارداری به اون راحتی که فکر میکردم هم نیست! امروز اولین روز هفته ی 18 ام است و نینی اندازه ی یک فلفل دلمه ای!

کم خوابی، درد معده و دل پیچه فقط تعدادی از عوارضی بوده که توی این چند هفته تجربه کردم.

همچنان به قلب نینی کوچولومون گوش میدیم و ذوق میکنیم. بی صبرانه منتظرم که تکونهاش رو حس کنم و بتونم حس نزدیکتر و واقعی تری داشته باشم. نینی ما هنوز خیلی کوچیکه و خیلی خودش رو نشون نداده.

خونریزی همچنان ادامه داره ولی خیلی کمتر شده. دکترم بهم هیچ دارو یا توصیه ی خاصی نداد و فقط گفت که تا جایی که میتونی بیشتر استراحت کن. حتی با سرکار آمدن و پله بالا پایین کردنم هم مشکلی نداشت!  ولی من به محض اینکه کمی کار میکنم دل دردم شروع میشه و نگرانم میکنه.

خبر جدید از نینی اینه که به احتمال زیاد نینی ما پسره. توی آخرین سونوگرافی که هفته ی پیش بود، نینی تمام مدت پاهاش رو به هم جفت کرده بود! بعد از این که خانم تکنسین کلی با اون دسته، دل مامانش رو فشار داد بالاخره نینی جان تصمیم گرفتن که پاهاشون رو از هم باز کنند و این بار دستشون رو بزارن که یه وقت مشخص نشه جنسیتشون چیه؟ ولی توی همون یک صدم ثانیه که دیدیم خانم تکنسین گفت که به نظر میاد پسر باشه!

حالا در به در داریم دنبال یک اسم پسر میگردیم که هم ایرانی باشه و هم تلفظش توی انگلیسی راحت باشه!

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 22 آبان 1393 ] [ 1:38 ] [ شایسته ]

تا اینجای بارداری، هفته ی 15 ام سختترین هفته ما بوده. 

سه شنبه ی هفته ی گذشته، ساعت 4:30 عصر از روی صندلی کارم بلند شدم که بریم خونه. به محض بلند شدن از جام احساس عجیبی کردم همراه به دل درد ناگهانی خیلی زیاد. همونجا فهمیدم که شدیدا در حال خونریزی هستم. اینقدر وحشتناک بود که تا وقتی به بیمارستان رسیدیم به یقین رسیده بودیم که پسته ی عزیزمون رو از دست دادیم. 

توی بیمارستان اول ازم آزمایش خون گرفتن و منتظر نتیجه شدیم. وقتی که مطمئن شدن که سقط در کار نبوده، پرستار گفت تا دکتر بتونه بیاد داپلر برامون میذاره که صدای قلب کوچولوش رو بشنویم و خیالمون راحت بشه. 

بعد هم که دکتر اومد و سونوگرافی کرد و گفت نینی کاملا سالمه ولی برای اینکه بفهمیم مشکل از کجاست اولا تا دو ساعت نگهت میداریم و مانیتورت میکنیم و دوما فردا صبح باید بری برای سونوگرافی تخصصی تشخیصی.

خلاصه که اون دو روز به اندازه ی چند هفته برامون طولانی گذشت. بعد از سونوگرافی نهایی تشخیص دادن که کنار جفت لخته ی خونی تشکیل شده بوده. از روز بعدش دل درد و کمر درد خیلی شدید اضافه شد! این برنامه ادامه داشت تا جمعه که دیگه حالم شروع کرد رو به خوب شدن. 

سعی میکنم که تا جایی که امکان داره استراحت کنم. پدر مهربان پسته اکثر کارهای خونه رو انجام میده از جمله آشپزی و تمیزکردن و اجازه نمیده هیچ کار سنگینی انجام بدم. از دیروز دارم میرم سرکار و فعلا حالمون خوبه. 

فردا اولین روز هفته ی 16 است. پسته داره خیلی بزرگ میشه! هفته ی دیگه سه شنبه وقت دکتر دارم و دکترم گفته که همون روز سونوگرافی هم انجام میده که مطمئن بشه لخته ی خون کامل جذب شده. احتمال خیلی خیلی زیاد توی این سونوگرافی جنسیت کوچولومون معلوم میشه.  



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 7 آبان 1393 ] [ 11:12 ] [ شایسته ]

پسته ی قشنگم امروز روز سخت ولی خوبی بود. دیروز عصر که تعطیل بود و خونه بودم شروع کردم به کمی کار کردن. تمیز کاری و آشپزی. آخر شب قسمت دلم که شما توشی شروع کرد درد گرفتن و هی بدتر شد! اینقدر درد میکرد که تا صبح نخوابیدم. امروز برای اولین بار بخاطر شما نرفتم سر کار. آخه صبح دیدم که هم خسته ام و هم هنوز دلم درد میکنه! خیلی نگران پسته ی قشنگم بودم! 

ظهر زنگ زدم و برای سونوگرافی 18 هفتگی وقت گرفتم. بهم 19 نوامبر وقت داد. واقعا بی صبرانه منتظریم که اون روز برسه! هم دلمون برای دیدن کوچولومون تنگ شده و هم دوست داریم زودتر بدونیم که جنسیت شما چیه که بدونیم اسم کوچولومون رو چی میخوایم بزاریم!

--------------------------------

برگشت به روزهای اول:

سفر ایران خیلی سخت نبود. ولی من خیلی نگران پسته ی گلم بودم. همش میترسیدم خستگی راه اذیتش کنه! 

ایران که رسیدیم اولین کار این بود که با خاله جان رفتیم سونوگرافی و برای اولین بار پسته ی نازمون رو دیدیم. همون روزا هم بود که اسم پسته رو روی این عضو جدید خانوادمون گذاشتیم. 

روز سونوگرافی حسابی دلهره داشتیم. اولین بار بود که میخواستیم از وجود عزیزمون باخبر بشیم. وقتی که آقای دکتر تصویر جنین رو بهمون نشون داد اینقدر ذوق کردیم که به سختی میتونستیم جلوی اشکمون رو بگیریم. واقعی بود! بعد یه نقطه ی سیاه رو روی صفحه نشونمون داد و گفت این هم قلبشه! ببینین تاریک و روشن میشه؟! واااای یعنی قلب هم داشت نینی خوشگل ما!

سونوگرافی تعیین کرد که جنین در 7 هفتگی هستش. و از اون روز ما شمارش رو شروع کردیم. 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 5:50 ] [ شایسته ]

اول برای پسته:

پسته ی مامان الان 101 روزه که داریمت. از اونجایی که من از اون مامانهای همیشه نگران هستم، بهم پیشنهاد شد که داپلر بخرم. ولی از اونجاییکه میدونستم تا قبل از هفته ی 12 داپلر نمیتونه صدای قلب بچه رو به خوبی تشخیص بده، صبر کردم! چون نمیخواستم با نشنیدن صدای قلبت یه وقت دلهره بگیرم! بالاخره دو هفته پیش آنلاین سفارش دادیم و هر روز صندوق رو چک میکردیم بلکه رسیده باشه! امروز بالاخره داپلر به دستمون رسید و برای اولین بار صدای قلب کوچولوی نازت رو شنیدیم. خیلی تند میزد! ولی فوق العاده حس قشنگی بود. حس واقعا بودنت! 

----------------------------- 

حالا یکمی از چندماه گذشته بگم!

وقتی که من و بابای پسته از وجودش باخبر شدیم، یک هفته بعدش مسافر ایران بودیم.  اولین کاری که کردیم زنگ زدیم به خاله ی عزیزم که متخصص زنان هستن. خاله ازمون خواهش کردن که خیلی خیلی مراقب باشیم. گفتن که من حق ندارم هیچ باری بلند کنم و در طول سفر 24 ساعته به ایران هم باید دائم استراحت کنم، بالشی برای پشتم داشته باشم و جوراب واریس مخصوص بارداری بپوشم. 

وقتی که زنگ زدیم به مادربزرگ عزیزم، بهش گفتم مامانی میخوام یه خبری بهتون بدم! گفت چیه؟! گفتم هول نشید ها!! گفتن بگو سکته کردم! گفتم دوست دارین نتیجه دار قراره بشید؟ که یکهو مامانی به گریه افتادن و نفسشون گرفت! من خیلی ترسیدم ولی خدا رو شکر سریع گذشت و شروع کردن به قربون صدقه ی پسته رفتن. لحظه ی واقعا قشنگی بود. 

وقتی به مادربزرگهای خود پسته هم خبر دادیم هر دو خیلی خوشحال شدن و مامان آقای همسری هم به گریه افتادن. 

این پسته ی ما خیلی عزیزه! از هر دو طرف اولین نوه است. از طرف مادربزرگ و پدربزرگ من هم اولین نتیجه! 

 



[موضوع : ]
[ شنبه 26 مهر 1393 ] [ 8:00 ] [ شایسته ]

دو هفته ای بود که حس و حال خاصی داشتم. دردهای خاص و خستگی عجیب! آخرش قبول کردم که احتمالا بدنم در حال آماده شدن برای قبول یک مسئولت جدیده! مسئولیت بزرگ کردن یک بچه!

 همین شد که همسر جان رو فرستادم برای خرید یک Home Test. ولی از اونجاییکه باورم نمیشد که واقعی باشه و فکر میکردم همش زاده ی فکر و خیالات و آرزوهام است، خیلی جدی به سراغش نرفتم. وقتی که نتیجه ی آزمایش روی صفحه نشون داده شد، با بی خیالی تمام یک نیم نگاهی بهش انداختم و بعد خودم رو توی آینه نگاه کردم. در همین لحظه بود که با یادآوری اینکه دو خط روی صفحه دیده بودم، یهو یادم اومد که قبلا خونده بودم دو خط صورتی نشانه ی مثبت بودن آزمایشه!! بلافاصله نگاه دیگه ای به صفحه انداختم و دیدم بله! دو خط موازی صورتی رنگ روی صفحه ظاهر شده. و این شد که پسته کوچولو، ما رو از وجود خودش باخبر کرد.

 پسته ی عزیز ما الان 14 هفته است که داره رشد میکنه. توی این مدت اصلا مامانش رو اذیت نکرده و خیلی مهربون بوده. اینقدر بی سر و صدا داره بزرگ میشه که گاهی مامانش یادش میره که این پسته کوچولو چقدر حساسه و چقدر باید مراقبش بود. امیدوارم که عزیز دلم سالم باشه و همینجوری به رشدش ادامه بده و زودتر بیاد پیشمون.

 این وبلاگ رو شروع کردم که از خاطرات دوران بارداری و در ادامه از خاطرات بزرگ شدن عشق تو راهیمون بنویسم!



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 5:59 ] [ شایسته ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو شروع کردم تا درباره ی دوران بارداریم بنویسم. فعلا اسم نینی ما پسته است.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته گذشته : 28
کل بازدید : 4200
امکانات وب